تبلیغات
دست هایی که میبخشندپاکتر ازلب هایی هستند که دعامیخوانند - شعر های زیبا
 
دست هایی که میبخشندپاکتر ازلب هایی هستند که دعامیخوانند
کوروش بزرگ
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : arsalan gholami
نویسندگان
نظرسنجی
شما تطرفدار کدام تیم هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 18 آبان 1390 :: نویسنده : arsalan gholami

شعری از سید علی صالحی

حتما بخونید

)

نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
همین دَم‌دَمای صبح
ستاره‌ای به دیدن دریا آمده بود
می‌گفت ملائکی مغموم
ماه را به خواب دیده‌اند
که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت


باران می‌آید
و ما تا فرصتی ... تا فرصتِ سلامی دیگر خانه‌نشین می‌شویم.
کاش نامه را به خطِ گریه می‌نوشتم ری‌را
چرا باید از پسِ پیراهنی سپید
هی بی‌صدا و بی‌سایه بمیریم!
هی همینْ دلِ بی‌قرارِ من، ری‌را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می‌داشتند


ری‌را! ری‌را!
تنها تکرار نام توست که می‌گویدم
دیدگانت خواهرانِ بارانند.

می‌ترسم، مضطربم
و با آن که می‌ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخرِ دنیا هستم
می‌آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می‌کنم
و آهسته زیر لب می‌گویم
برایت آب آورده‌ام، تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید
با این همه ... دیروز
پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!


خسته‌ام ری‌را!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.


وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.


غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.

ببخشید!
شبی که برقِ کوچه‌ی ما رفته بود
من فقط به عادتِ شبتاب
اندکی شعله‌ور از شوقِ هفت‌سالگی
چیزی،‌ حرفی، شاید سخنی برای خودم گفته بودم.
به خدا نخواستم که باد بیاید، یا باران ...
یا کسی از پی من گریه کند،
حالا اگر که خوابِ حضرتِ مادرم را
به یادِ گهواره نمی‌آورم، ببخشید!


ببخشید!
من فقط می‌خواستم از بخت حیرتم
مثلا کنار شما باشم و
نیمی پونه،‌ نیمی پروانه، پسین به خوابِ آب و ستاره بیایم


حالا که شاعرم
دوست می‌دارم پیش از طلوعِ چاقو
کبوترانِ کنارِ مناره را پَر بدهم بروند بعد از غروب بیایند.
کنار حوض، همیشه هوا از وضویِ بودن ما جاری‌ست
ببخشید!
یک اتفاقی افتاد
نفهمیدم چرا بی‌سبب از کوچه به خانه‌ام خواندند،
آینه به دستم دادند
بعد خیره به سوی خویش
دمی در خوابهای گریه نگریستم
انگار از دور
از همان سمتِ نابهنگام باد
صدای شکستن چیزی شبیه صدای آدمی می‌آمد.
آیا کسی از پیِ رفتنِ لامحالِ‌ من می‌گریست؟


ببخشید!
قرار بر این بود که نه از نور و نه تاریکی،
تنها از ترانه زاده شوم،
پشتِ همین دریچه‌ی دریا،
رو به منتظران گریه
گریه در گریه از گریه زاده شوم،
و بعد بترسم
بترسم و تنها نام ترا میانِ دهان و ملحفه بخوانم ری‌را!





نوع مطلب : شعر های زیبا، 
برچسب ها :



 
   

Powered by Abzarak.com